تبليغاتX
delara

delara

ادبی

فریدون مشیری





بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم

بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامناندوه كشيدم

نگسستم نرميدم
a
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 21:54  توسط محمد معین  | 

عشق واقعی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 21:18  توسط محمد معین  | 

و اما عشق

عشق يعني سالهاي سخت عمر
عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ

عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني آرزو يعني اميد
عشق يعني روشني يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يك روياي نرم
عشق يعني يك بيابان خاطره
عشق يعني چهارديواري بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش كر
عشق يعني ديدني با چشم كور
عشق يعني غرق گشتن در سراب
عشق يعني حلقه هاي بي حساب
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يك سئوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
عشق يعني بغل كردن توي خواب
عشق يعني تكيه بر بازوي باد
عشق يعني حسرتت پاينده باد
عشق يعني خسته بودن از فريب زندگي
عشق يعني درد بردن از غم بالندگي
عشق يعني هرچه گفتن هرچه كردن بهر او
عشق يعني هرزمان تنها شنيدن نام او
عشق  يعني دل سپردن در جنون
عشق يعني در دل ديوانه خون
عشق يعني  ضربان تند قلب
عشق يعني خواستن بي حد و مرز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 20:20  توسط محمد معین  | 

معنای عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوست دارم تا اخرین نفس عزیزم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 20:19  توسط محمد معین  | 

رز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 20:18  توسط محمد معین  | 

شب وداع

به نام خدايي كه فراموشي را به بندگانش عطا كرد -آخه ديگه درسم تموم شده و دارم ميرم وارد مرحله جديدي ديگه از زندگي شم -ديروز ۹-۱۱-۱۳۸۶ ساعت۲ بعدازظهر امتحاناتم تموم شد و بچه ها ميگفتن  ديگه كارشناس شدي.ديشب بچه ها اومدن اتاق اولش خيلي شاد بوديم البته عصرش زياد گريه كرديم .نشستن تا ساعت ۱۲ منم به شوخي ميگفتم شما رو آوردم اينجا گريه كنيد باهاشون شوخي ميكردم ولي از ته دل نگران .بچه ها فيلم و عكس ميگرفتن .تا رسيد عكس دسته جمعي-ديدم فرشاد عزيزم داره آروم گريه ميكنه عادل هم نگاه اون ميكرد و گريه ميكرد اصلا دوست نداشتم اون لحظه ها رو ببينم ديگه دست خودم نبود زدم زير گريه (در حين عكس گرفتن)جواد رو پام نشسته بود بغلم كرد و زد زير گريه اينم بهونه اي شد واشه گريه بچه ها .احمد سيما -معين -محمد م -حميد نا-ابراهيم الن-البته حسين جانم هم دم آخر .همه بچه ها بودن آقايان مجيد م -علي م-اباهيم نا-جبار-علي قنبر-آقاي صدر -حسن گلس-حاج مجيد -مصطفي-زرگري-محسن -بهزاد-و دوستان ديگر كه وقت كم است و بايد امروز برم خونه الان انفورماتيك دانشگاهم -خدا ميداند دلم تنگ ميشه واسه بچه ها.دانشگاه .حرم بي بي .جمكران. واسه كوه خضر رفتن با ايرج عزيزم كه به اندازه كا... دوستش دارم-واسه شوخي هاي صادقي -واسه اتاق۳۲۶-واسه همه چي -الن ميريم عكس يادگاري بگيريم و برم -                           شب وصل ست و مي نالم كه شايد چرخ  پندارد     كه امشب هم شب هجرست و دير آرد به پايانش          -                                                                                           حافظ :                 فرصت شمار صحبت گز اين ره دو منزل       چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

بايد از چيزي كه دوسش داري قبل از اين كه از دستش بدي دل بكني

گفتمش سير ببينم مگر از دل برود           آنچنان جاي گرفتست كه مشكل برود

ساربان تند مران ور نه چنان ميگريم        كه تو و ناقه محمل همه در گل برود

دلي از سنگ ببايد به سر راه وداع          تا تحمل كند آن دم كه محمل برود

اين ابيات رو تقديم ميكنم به دوستان عزيزم كه هيچ فرقي با هم ندارن:

راضي به غم جدايي ام خوا هي ساخت        بيگانه ز اشنايي ام خواهي ساخت

جور تو زياده از صبر من است                       مشهور به بي وفايي ام خواهي ساخت

 

 بايد كوچ كنم ازين اتاق و روح تابستاني ام را براي موريانه هاي پاييزي بگذارم

آخر كلام شعري كه جواد عزيزم هميشه واسم مي خوند

دم سفر مپسنديد نا اميد مرا              ولو دروغ عزيزان بحل كنيد مرا

                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 20:36  توسط محمد معین  | 

شعر ناب عماد

         

دلم آشفته آن مایه نازست هنوز                             مرغ پر سوخته در پنجه بازست هنوز               

جان به لب  آمد و لب بر لب جانان نرسید                   دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز           


گر چه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز دوست             یار عاشق کش و بیگانه نوازست هنوز

گر چه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب             دل سودا زده در سوز و گدازست هنوز

خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد                           غافل از حسرت ارباب نیازست هنوز

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع                  غصه ما دو سه دیوانه درازست هنوز

وین چه سوداست عمادا که تو در سر داری              وین چه سوزیست که در پرده سازست هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 20:52  توسط محمد معین  | 

شعري زيبا از عماد خراساني

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 23:0  توسط محمد معین  | 

شعر از فروغ

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست ککلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:46  توسط محمد معین  | 

فروغ

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:42  توسط محمد معین  | 

فروغ

فروغ فرخزاد


آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:41  توسط محمد معین  | 

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
 

انی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:40  توسط محمد معین  | 

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شون
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می اید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می اید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شون
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می اید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می اید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
 

 میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:38  توسط محمد معین  | 

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:37  توسط محمد معین  | 

کلاغ قارقاری

منم کلاغ قارقاری       خسته ام از دربه دری

 

 ساده بگم عاشق شدم     بهم میگن حق نداری

 

 بهم میگن پرت سیاهه

 

همیشه قارقارت براهه

 

واسه تو که سکه نداری

 

عاشق شدن یه جور گناهه

 

بهم میگن بی اعتباری

 

تو حق دوست شدن نداری

 

دور شو از این شهر و سفر کن

 

اینجا دیگه کاری نداری

 

درسته من پرم سیاست

 

اما دلم بی انتهاست

 

درسته آوازم بده

 

آی آدما حق با شماست

 

لعنت به این دور و زمون

 

ارزشمون به سکه مون

 

پر سیاه جرم منه

 

آهای کلاغ آواز نخون

 

دلتو بردارو برو

 

پول نداری پرت سیاست

 

کجاش به تو عاشق شدن

 

 اینجا جای بزرگ تراست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:31  توسط محمد معین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:18  توسط محمد معین  | 

مهدی جان

  • آقا و مولایمان  مهدی جان:حکمت آن خال چیست کنج لب آفتاب؟ـ آنکه دو صد آفتاب گشته ورا آه و تاب-حکمت آن کعبه چیست قبله ندارد جهت؟-چون که کند کعبه هم سجده بر آن عشق ناب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 0:46  توسط محمد معین  | 

جرم

به کجای دنیا بر میخورد که من قاضی باشم و برای مرگ پروانه ها فاتحه بخوانم -به کجای دنیا برمیخورد که من وکیل باشم و لای قانون جزایم گلمریم بکارم-از دوست عزیزم آقا فرشاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 22:57  توسط محمد معین  | 

ضيغمي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 0:12  توسط محمد معین  | 

شعر

تر و تمیز و شیک عاشق شده بود ـافتاده به جیک و جیک عاشق شده بودـ یک قلب کشیدست و تیری در آن -خودکار سیاه بیک عاشق شده بود
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 23:33  توسط محمد معین  |